پیراهنی به زردی پائیز بپوش
وپا بگذار روی روزهای بنفشیم
دستان راوی را بگیر
در فصل به گل نشستن شعرش
بگذار درتو لنگر بیندازد
الو...
الو...
خانم هنوز دارم حرف میزنم
مخ گوشی سوت کشید
و سرش را ارام گذاشت روی شانه ام
مردی
در کیوسک باران گرفت
کامی
وقتی پرنده ملول است-بال پریدن ندارد
از اسمان گفتن ما دیگر شنیدن ندارد
تلخ است از ماه گفتن از اسمان وپریدن
وقتی پلنگ نگاهت شوق جهیدن ندارد
هر چند سرخ است و زیباست اما فریب است و نیرنگ
حوای من دست بردار این سیب چیدن ندارد
چیزی نمانده بگویم عمریست در جستجویم
با شوق لنگی که دیگر پای دویدن ندارد
ازعشق ازعشق از عشق گفتند وبسیار گفتیم
این قصه های قدیمی دیگر شنیدن ندارد
محسن طاهری

حس ام اینست که این کوچه تو را کم دارد
اسمان عقده ی باریدن نم نم دارد
حس حوای تو روی زمین پیدا نیست
چه قدر زخم تو بر شا نه ی ادم دارد
گفتم از عکس تو بیرون بکشم چشمم را
دیدم این ثانیه ها حدس مجسم دارد
دیرسالیست که می ایم وجایت خالیست
دیدن چشم تو انکار دمادم دارد
بی مرامیست اگر چشم تو کاری نکند
با من خسته که پیوسته تو را کم دارد
کامی