تبليغاتX
آس های یک بازنده

آس های یک بازنده

شعر

سلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 9:55  توسط کامران  | 

از گذشته های دور

 

 

 

 

سلام مرد مسا فر .سلام خسته ترینم

به خودم.........

 

سلام مرد مسا فر سلام خسته ترینم

مباد وقت رسید ن تو را شکسته ببینم

ا گر چه حسرت رفتن نشسته بر پروبالم

برای با تو پریدن  منم که تشنه ترینم

دوباره فصل پریدن دوباره شوق رسیدن

اگر چه خسته تزینم اگر چه گیر زمینم

نشسته زخم غریبی به چشم پنجره هامان

ازان زمان که تو را در خیال کوچه ببینم

 

صدای پا ی تو امد غزل به سکسکه افتاد

دوباره نو بت من شد که از تو بوسه بچینم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:45  توسط کامران  | 

دوباره عشق دوباره غزل

پیراهنی به زردی پائیز بپوش

وپا بگذار روی روزهای بنفشیم

دستان راوی را بگیر

در فصل به گل نشستن شعرش

بگذار درتو لنگر بیندازد

الو...

الو...

خانم هنوز دارم حرف میزنم

مخ گوشی سوت کشید

و سرش را  ارام گذاشت روی شانه ام

مردی

در کیوسک باران گرفت

 

کامی  

 

 

وقتی پرنده ملول است-بال پریدن ندارد

از اسمان گفتن ما دیگر شنیدن ندارد

تلخ است از ماه گفتن از اسمان وپریدن

وقتی پلنگ نگاهت شوق جهیدن ندارد

هر چند سرخ است و زیباست اما فریب است و نیرنگ

حوای من دست بردار این سیب چیدن ندارد

چیزی نمانده بگویم عمریست در جستجویم

با شوق لنگی که دیگر پای دویدن ندارد

ازعشق ازعشق از عشق گفتند وبسیار گفتیم

این قصه های قدیمی دیگر شنیدن ندارد

محسن طاهری

 

 

 

حس ام اینست که این کوچه تو را کم دارد

اسمان عقده ی باریدن نم نم دارد

حس حوای تو روی زمین پیدا نیست

چه قدر زخم تو بر شا نه ی ادم دارد

گفتم از عکس تو بیرون بکشم چشمم را

دیدم این ثانیه ها حدس مجسم دارد

دیرسالیست که می ایم وجایت خالیست 

دیدن چشم تو انکار دمادم دارد

بی مرامیست اگر چشم تو کاری نکند

با من خسته که پیوسته تو را کم دارد

کامی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 15:16  توسط کامران  | 

...و هنوز عشق...

نام تو بر درو دیوار دلم حک شده است

مرد سی ساله این قصه چه کو دک شده است

 مرد شاهینی دیروز همین شالیزار

پیش چشمان بلند تو متر سک شده است

 میشود دید تو را ازپس این پنجره ها

 پشت ان شیشه صافی که مشبک شده است

مدتی هست که مبهوط تما شا ی توام

شاه دیرو زی این صفحه عروسک شده است

 ذره ذره به تماشای شما میریزد

 افتاب غزل شرق که کوچک شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:22  توسط کامران  | 

جرعه جرعه غزل بود و.........

به فروغ

بازمی خواندت چشم ها یم تا بپوشا نی عریانی ام را

تا که شا ید به پایان رسانی لحضه های زمستانی ام را

خواب دیدم که می ایدامشب یکنفر که شبیه کسی نیست

یکنفر تا به سامان رساند عاشقی های پنهانی ام را

یکنفر چشمهایش همه سبز چشمهایش همه ابر و باران

با نگاهش بهاری بسازد فصل های بیابانی ام را

با سبد های لبریز لبخند میرسد از میان سپیده

بازمیگیرد از من سلامش از من این روح زندانی ام را

 

قصه اب و بابا وسارا  قصه ارزوی پریدن

خط خطی میکند با نگاهش مشق های دبستا نی ام را

 

باز ان ماجرای همیشه ماجراهای ابلیس وگندوم

می هراسم که از من بگیرد چشمت اخر مسلما نی ام را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:50  توسط کامران  | 

سعدی

 

و منوچهر ....

 

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

 

 

 

ایستاده ام کنار سعدی

مرد ایستاده بر بلندی      

نه آقا منتظر کسی نیستم!؟!

به بزرگیش فکر می کنم

بی خیالیش

کتاب چسبانده روی سینه اش

کسانی که هر روز دورش می گردند   

( به غروب سه شنبه که از یقه پالتواش بالا می رود )

نزدیک تر می روم

عرق سردی

روی پیشانیش می سورد

دروغش را نخواهید

سیگار می خواست

نگاهی به لای کتابش

به عکسی

شبیه بیست سالگیش

که کسی با خنده ای بر لب

با موهای طلایی بلندش

کنارش

نایستاده است؟!؟!

رخصتی می گیرم

فدم می خورم

در امتداد چشمانش

ئر خیابانی که .....

چندیست

به چشمان سعدی

بدهکار مانده است؟!

و تنها

به این فکر می کنم

که شاید

روزی

تندیسی از پنجاه سالگیم

به ته خیابان خیره مانده است.

 

 

غم نان اگر بگذارد

            به شاملو .....

 

عروسکی خریده ام

برای تمام آدم بر فیهایم

و شالی سفید

تا سردشان نشود

آدم برفی ها

می خوابند

بی که بدانند

فردا

آب از سرشان می گذرد تا پاهایشان

..... و اهالی کوچه

حتی یک بار

از خود نپرسیده اند

چرا فردای آدم برفی ها

آب می شود

*          *            *

شاید دوستم داشتی .....

نطفه ای از خدا بودم

حتما

تعجب می کنی

بدانیم

خدایِ دوستش داری

همه آدم برفی هایم را آب می کند

تا شب

برای دیدن مریمش می رود

برای

عیسی کوچک

عروسکی ببرد

..... و شاید

من

تنها

دوست داشتم

عروسکی باشم

تا

بعد آب شدند

عیسی  را

بخندانم ..... ؟!!!

 

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:24  توسط کامران  | 

چندروزی هست که حالم گرفته است

 

خط خط کشید بر تنش تصو یر مرد را

اتش کشید بر تنش دیوار سرد را

چرخاندوچرخ زد قلم را و وانهاد

درحال خویش خسته ان هرزه گرد را

خط خط کشید بر تنش تصویر مبهمی

بر قامت شکسته اش یک سینه درد را

شمشیربود امدو رفتی که خون نداشت

درخون کشیدبا قلم صحن نبرد را

بالا گرفت بر تنش دستی کشید وبعد

اویخت در برابر خود هر چه کردرا

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:2  توسط کامران  | 

یک شب. یک غزل

شب شروع شد که پایان گرفتم

پشت پای تو باران گرفتم

در شب برفی بی ستاره

رفتم از دست و طوفان گرفتم

تو نبودی و من ذره ذره

شکل سرد زمستان گرفتم

تو نبودی و من رفتم از دست

کم کمک شکل پایان گرفتم

بی تو اما نگاهت همه سبز

حال و روز بیابان گرفتم

با همه طبع و نازک خیالی

رنگ بی رنگ عصیان گرفتم

رفتم آهسته از خویش بیرون

شاعری کردم و جان گرفتم

           

*          *          *

 

تو ...

 

چشمانی ورم کرده

موهای ژولیده

ریش هایی بلند

سیگار گوشه لب

حال و روزمان خنده دار نیست

اما تو

بخند

*                *              *

 

بخند بانو

 

      بخند بانو

                بخند

                       بخند

                              بیشتر

      همیشه

      علق های هرز

      به میوه های رسیده

      می خندند

      بخند بانو

                 بخند

                         بیشتر  ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 18:27  توسط کامران  | 

هلن

هلن

هنوز تنم بوی گناه تو را می دهد

و ملحفه های دیشب را نشسته ام

  •  

تو هلن دیگری نبوده ای

و من ...

از تونل زمان هم خبری نیست

ساعت روی حرفش ایستاده است

هنوز

فکر می کند

۵ عصر سه شنبه است

اصلا کسی چه می داند

شاید

من

دوست داشتم

ساعتی بودم

تا عقربه ای

مرا

روی دستانت     خواب کرده باشم

از این حرف ها که بگذریم

این خیابان

اصلا شبیه گذشته اش نیست

و سکه من از رواج افتاده است

تنها تو

تنها تو

هلن عزیز

دست نخورده باقی مانده ای!

دروغش را نخواهید

این روزها

خم شده ام

روی دختری

که لبهایش

بوی سینه های تو را می دهد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 12:56  توسط کامران  | 

 

 ساعت

 

 باطري نيمه سوخته

 

 يك گام جلو

 

 يك گام عقب

 

 

 

... باز هم به خودت كه ...

 

 عكس

 

 حالا

 

  كه فرقي نمي كند

 

  كنارت ايستاده باشم

 

 يا نه

 

       بگذار

 

              همه چيز را

  

   از وسط

 

   قيچي كنم

  

  تا تو

 

  در نيمي باشي

 

  من

 

  در نيمي ديگر

  •  

  راستي

       

          با دستي كه

 

                        روي شانه ات

 

                                    جا گذاشته ام

 

                     چه ميكني ... !؟

 

 

 

                                                                  

                                                           به بانوي روسري آبي

 

 دو تا ستاره چوبي و ماه قلابي

 

نشسته توي اتاقم كنار مهتابي

  •  

 و من نبامدنت را به بادها گفتم

 

 به كوچه ها / به غزل ها / شبي كه حتي بي _

 

 _ خيال مرد غزل ها شدي و رفتي تا _

 

 _ هميشه خيره بماند به ماه قلابي

 

 هميشه خيره بماند به روبرو كه تواي

 

 ميان سبزه علف ها نشسته در قابي

 

 شبيه چهره ي خورشيد ظهر مي ماني

 

 كه روز و شب به تمناي خانه مي تابي

 

 بلند مي شوي و راه مي روي در قاب

 

 به ناز و هلهله بانوي روسري آبي

  •  

 

 گرفته دست مرا مي بري مرا در قاب

 

 مرا كه غرق  توام  غرق تاب و بي تابي

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 12:43  توسط کامران  |