نام تو بر درو دیوار دلم حک شده است
مرد سی ساله این قصه چه کو دک شده است
مرد شاهینی دیروز همین شالیزار
پیش چشمان بلند تو متر سک شده است
میشود دید تو را ازپس این پنجره ها
پشت ان شیشه صافی که مشبک شده است
مدتی هست که مبهوط تما شا ی توام
شاه دیرو زی این صفحه عروسک شده است
ذره ذره به تماشای شما میریزد
افتاب غزل شرق که کوچک شده است
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 21:22  توسط کامران
|
به فروغ
بازمی خواندت چشم ها یم تا بپوشا نی عریانی ام را
تا که شا ید به پایان رسانی لحضه های زمستانی ام را
خواب دیدم که می ایدامشب یکنفر که شبیه کسی نیست
یکنفر تا به سامان رساند عاشقی های پنهانی ام را
یکنفر چشمهایش همه سبز چشمهایش همه ابر و باران
با نگاهش بهاری بسازد فصل های بیابانی ام را
با سبد های لبریز لبخند میرسد از میان سپیده
بازمیگیرد از من سلامش از من این روح زندانی ام را
قصه اب و بابا وسارا قصه ارزوی پریدن
خط خطی میکند با نگاهش مشق های دبستا نی ام را
باز ان ماجرای همیشه ماجراهای ابلیس وگندوم
می هراسم که از من بگیرد چشمت اخر مسلما نی ام را
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:50  توسط کامران
|
و منوچهر ....

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

ایستاده ام کنار سعدی
مرد ایستاده بر بلندی 
نه آقا منتظر کسی نیستم!؟!
به بزرگیش فکر می کنم
بی خیالیش
کتاب چسبانده روی سینه اش
کسانی که هر روز دورش می گردند
( به غروب سه شنبه که از یقه پالتواش بالا می رود )
نزدیک تر می روم
عرق سردی
روی پیشانیش می سورد
دروغش را نخواهید
سیگار می خواست
نگاهی به لای کتابش
به عکسی
شبیه بیست سالگیش
که کسی با خنده ای بر لب
با موهای طلایی بلندش
کنارش
نایستاده است؟!؟!
رخصتی می گیرم
فدم می خورم
در امتداد چشمانش
ئر خیابانی که .....
چندیست
به چشمان سعدی
بدهکار مانده است؟!
و تنها
به این فکر می کنم
که شاید
روزی
تندیسی از پنجاه سالگیم
به ته خیابان خیره مانده است.

غم نان اگر بگذارد
به شاملو .....
عروسکی خریده ام
برای تمام آدم بر فیهایم
و شالی سفید
تا سردشان نشود
آدم برفی ها
می خوابند
بی که بدانند
فردا
آب از سرشان می گذرد تا پاهایشان
..... و اهالی کوچه
حتی یک بار
از خود نپرسیده اند
چرا فردای آدم برفی ها
آب می شود
* * *
شاید دوستم داشتی .....
نطفه ای از خدا بودم
حتما
تعجب می کنی
بدانیم
خدایِ دوستش داری
همه آدم برفی هایم را آب می کند
تا شب
برای دیدن مریمش می رود
برای
عیسی کوچک
عروسکی ببرد
..... و شاید
من
تنها
دوست داشتم
عروسکی باشم
تا
بعد آب شدند
عیسی را
بخندانم ..... ؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:24  توسط کامران
|
خط خط کشید بر تنش تصو یر مرد را
اتش کشید بر تنش دیوار سرد را
چرخاندوچرخ زد قلم را و وانهاد
درحال خویش خسته ان هرزه گرد را
خط خط کشید بر تنش تصویر مبهمی
بر قامت شکسته اش یک سینه درد را
شمشیربود امدو رفتی که خون نداشت
درخون کشیدبا قلم صحن نبرد را
بالا گرفت بر تنش دستی کشید وبعد
اویخت در برابر خود هر چه کردرا
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 11:2  توسط کامران
|