یک شب. یک غزل
شب شروع شد که پایان گرفتم
پشت پای تو باران گرفتم
در شب برفی بی ستاره
رفتم از دست و طوفان گرفتم
تو نبودی و من ذره ذره
شکل سرد زمستان گرفتم
تو نبودی و من رفتم از دست
کم کمک شکل پایان گرفتم
بی تو اما نگاهت همه سبز
حال و روز بیابان گرفتم
با همه طبع و نازک خیالی
رنگ بی رنگ عصیان گرفتم
رفتم آهسته از خویش بیرون
شاعری کردم و جان گرفتم
* * *
تو ...
چشمانی ورم کرده
موهای ژولیده
ریش هایی بلند
سیگار گوشه لب
حال و روزمان خنده دار نیست
اما تو
بخند
* * *
بخند بانو
بخند بانو
بخند
بخند
بیشتر
همیشه
علق های هرز
به میوه های رسیده
می خندند
بخند بانو
بخند
بیشتر ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 18:27  توسط کامران
|
