تبليغاتX
آس های یک بازنده - سعدی

آس های یک بازنده

شعر

سعدی

 

و منوچهر ....

 

 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

 

 

 

ایستاده ام کنار سعدی

مرد ایستاده بر بلندی      

نه آقا منتظر کسی نیستم!؟!

به بزرگیش فکر می کنم

بی خیالیش

کتاب چسبانده روی سینه اش

کسانی که هر روز دورش می گردند   

( به غروب سه شنبه که از یقه پالتواش بالا می رود )

نزدیک تر می روم

عرق سردی

روی پیشانیش می سورد

دروغش را نخواهید

سیگار می خواست

نگاهی به لای کتابش

به عکسی

شبیه بیست سالگیش

که کسی با خنده ای بر لب

با موهای طلایی بلندش

کنارش

نایستاده است؟!؟!

رخصتی می گیرم

فدم می خورم

در امتداد چشمانش

ئر خیابانی که .....

چندیست

به چشمان سعدی

بدهکار مانده است؟!

و تنها

به این فکر می کنم

که شاید

روزی

تندیسی از پنجاه سالگیم

به ته خیابان خیره مانده است.

 

 

غم نان اگر بگذارد

            به شاملو .....

 

عروسکی خریده ام

برای تمام آدم بر فیهایم

و شالی سفید

تا سردشان نشود

آدم برفی ها

می خوابند

بی که بدانند

فردا

آب از سرشان می گذرد تا پاهایشان

..... و اهالی کوچه

حتی یک بار

از خود نپرسیده اند

چرا فردای آدم برفی ها

آب می شود

*          *            *

شاید دوستم داشتی .....

نطفه ای از خدا بودم

حتما

تعجب می کنی

بدانیم

خدایِ دوستش داری

همه آدم برفی هایم را آب می کند

تا شب

برای دیدن مریمش می رود

برای

عیسی کوچک

عروسکی ببرد

..... و شاید

من

تنها

دوست داشتم

عروسکی باشم

تا

بعد آب شدند

عیسی  را

بخندانم ..... ؟!!!

 

  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 13:24  توسط کامران  |