جرعه جرعه غزل بود و.........
به فروغ
بازمی خواندت چشم ها یم تا بپوشا نی عریانی ام را
تا که شا ید به پایان رسانی لحضه های زمستانی ام را
خواب دیدم که می ایدامشب یکنفر که شبیه کسی نیست
یکنفر تا به سامان رساند عاشقی های پنهانی ام را
یکنفر چشمهایش همه سبز چشمهایش همه ابر و باران
با نگاهش بهاری بسازد فصل های بیابانی ام را
با سبد های لبریز لبخند میرسد از میان سپیده
بازمیگیرد از من سلامش از من این روح زندانی ام را
قصه اب و بابا وسارا قصه ارزوی پریدن
خط خطی میکند با نگاهش مشق های دبستا نی ام را
باز ان ماجرای همیشه ماجراهای ابلیس وگندوم
می هراسم که از من بگیرد چشمت اخر مسلما نی ام را
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 20:50  توسط کامران
|
